هنوز روزها به آرامی شب میشوند....

شب با یاد تو روز ميشود
و روز بي تو به شب ميرسد
و من روز ها را به عددي
و شب ها را به عددي ديگر
مي شمارم به چوب خطی
و ميدانم كه يك روز باز خواهي گشت
روزی که گلهای سرخ می شکفند
و آبشار ها جاری میشوند
و سایه ها در تابش آفتاب آب میشوند
و زمین سرسبز و سرمست میشود
من در آنروز
به تو
و آفتاب
سلامی دوباره خواهم داد
نيما/ زمستان ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در پنجشنبه دهم دی 1388 ساعت 10:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ماه ایثار و شهامت و شجاعت و شهادت بر همه یاران تسلیت باد 
السلام و علیک یا ثار الله....
میان ماندن و رفتن
ماندنی چگونه و رفتنی چگونه
رفتنی با عزت
برتری دارد....
و این مانگارترین یاد است
از ایثاری بزرگ
بر پیشبانی تاریخ
یادگاری که به خط سرخ شهادت و شهامت
بر لوح زمان
نگاشته شد
به دست عزیزترین خلق خدا
و ما همچنان
در سوگ تو ای پاک ترین
سوگوارترینیم
نیما/ زمستان ٨٨
نوشته شده توسط (نیماهومن) در شنبه پنجم دی 1388 ساعت 9:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
باز دلم غمگین است...!!!

نگاهم میکنی
بی کلامی
تبسمی
حس آشنائی ...
دستم را بسردی می فشاری
نگاهم میکنی
غریبانه تر از هر غریبه ائی
انگار تازه آمده ام
از دیاری دور ...!
یادت هم مرا از یاد برده است
چه اتفاق زیبائی
از ذهن تو پاک شده ام
دیگر نام من و یاد من
دل آزار کهنه نیست برای تو...!
چقدر با همه نزدیکی
از هم دور شده ائیم
تو آنسوی دیوار بلند حاشا
من اینسوی دیوار غریبی
شنیده بودم و حال می باورم :
"از دل برود هر آنکه از دیده برفت "
نیما/ زمستان ۸۸
پ ن :
این روزها مسافری شده ام راهی دیاران غریب و نه آشنا ٬ ساکن یکجا نیستم ٬ ره گم کرده ائی بی توشه راهم ٬ اگر گاهی کلامم بی معنی و ناموزون و شاید کم محتوی ست ببخشیدم ٬ شاید علت اش بی حوصله گی و کمی وقت و نبود فرصت مناسب باشد ٬ بر دیده منت ام ببخشید . یاحق
نوشته شده توسط (نیماهومن) در چهارشنبه دوم دی 1388 ساعت 11:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ماه شهامت و شهادت و ایثار تسلیت باد
ماه صداقت و ایمان و ایثار
ماه تو ای عزیزترین عزیز خدا
دلم باز هوای عزای تو را دارد
دلم باز سیه پوش است
در این شبهای ابری گرفته
در شبستان دلم غوغائیست
با یاد تو و شهادت ات خونین است
چشمان ترم که خیس از باران است
می بارم و میدانم که :
دلم سنگین است

نیما/پائیز ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 ساعت 8:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شب که میشود ٬ تمام میشوم در این سکوت...!
روز با تو شروع میشود
با یک سلام
با یک صبح بخیر
با یک نگاه و یک تبسم بیرنگ و زودگذر
دستی که مرا بدرقه می کند
در هیاهوی فضای دود آلود
از دم در تا ایستگاه اتوبوس
. . . . . . .
ناله کنان سر میرسد
بارش سگین است و کارش زار
ازدهام آنان که دیر رسیده اند و زود میروند
تا بخواهی پای در رکاب نهی
در بسته میشود و تو هنوز مانده ائی به راه
سواره ها میروند و تو پای پیاده ائی هنوز
اینجا هرکه سری داشت ره میرد
تو سر به کجا جا گذاشته ائی
بی سر چگونه سر در میان سر ها درآوری
ای گمگشته در میان ماندن و رفتن
ماندن حکایتی ست میان مانده ها
گر حکایت ماندن ات نبود
رفتی ٬ سایه ات را هم با خود ببر
نیما/پائیز۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت 11:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
گاه که باد میاید و گلهای دامن پرچین تو را میبرد.....!!

باد که میاید و زوزه میکشد
پرده بسوئی میرود
در بخود میلرزد
و سایه میگریزد
اما من
پشت پنجره می ایستم
و در حالی که به نیمه روشن ماه
خیره میشوم
به صدای باد گوش میدهم
و بدر که از زوزه باد برخود میلرزد
و به پلکان متروکی که مرا
به دالانی باریک میرساند
و حیاطی که از برگ درختان پیر پر است !
و به حوضی که نیمه پر است
و در آن ماهی ها
دور خود میچرخند مدام
و ذهن شان پر از خاطره است
من در اندوه زمان
و در انزوای محدود ذهنم محبوسم
و چشمان سیاهم
جز به مهتاب نمی اندیشد
از درگاه پنجره ائی بسته
از میان اوهام خاکستری
مغزی ملول و پریشان
و می اندیشم به هیچ
که سالهاست مرا منتظر است
نیما/ پائیز ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 10:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ياد تو هميشگي ترين هاي من در عالم خيال....
آهسته باز ميگذرم از كوچه خيال
در نسيم ياد تو ....
در صبحدم اين روز پائيزي
سر بزيرم و تاب نگاهم نيست
پاي در جاي پاي تو مي نهم
در عالم خيال ...!
انگار باز برگشته ام به آن روزهاي دور
روزهاي كودكي و دويدن ها و دور شدن هاي تو
گام هاي كوچكم نميرسند به گام هاي بلند تو
قد تو سرو سهي ست و قد من
كوچك نهالي نحيف بزير سايه بلند تو
باز مي ايستي و آرام نگاهم ميكني به مهر
انگار كه باز من و تو
برگشته ايم به ان روز هاي دور
دستي به كلاه خود ميكشي و برميداري ز سر
مو هاي جو گندمي ات نشاني از زمستانهاي دور
باد پائيزي و رقص برگها
يك كوچه قديمي و نقش خيال تو
من مانده ام كه چگونه بي تو سر كنم
اين روزهاي نيمه بلند و دلتنگي نبودن هاي تو
يادم هميشه ياد تو را در ياد مانده است
يادت هنوز ياد مرا ز خاطر برده است
در روزگاري نه چندان دور و دراز
غريبه خواهم شد و محو از خيال تو
يادت بماند اين "من" و اين "كوچه" و اين "خيال"
تا تنها نماني و ملول در ملالت هاي من
يادت مرا دير زمانيست كه از ياد برده است
اما بدان...
كه ياد من تو را نبرد هرگز ز ياد خويش
حالي خوشم در اين هواي مه آلود
با ياد تو و نگاه هاي پر ز مهر تو
گاه ميگريم از سر خيال
گاه مي خندم از سر شوق وصال
گاه مي نهم پلك بر روي هم و ...
گاه ميدوزم چشم براه و مينشينم به انتظار
شايد كه اين انتظار و اين روز هاي پر ملال
روزي رسد به پايان و رها شوم از عالم خيال
نيما / پائيز 88
نوشته شده توسط (نیماهومن) در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 0:31 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
در من هیچ دانه ائی سبز نمیشود به شوق یک نگاه....!
![]()
![]()
گاه که بهم میرسیم
سر به زیر ٬ آرام ٬ بیصدا
نگاهمان گره در گره
لب هایمان قفل سکوت
قفل هست اما....
کلید پیش من و تو نیست
کلید این قفل
تنها کلامی
و سه حرفی که در سینه تو نهفته است
اینها که باشد
باز میشود این قفل سکوت
که سالهاست برقلب من و لب تو
نقش بسته است به سنگینی نگاه
قفل که باز شود
من تمام میشوم
تو رها میشوی
تمام میشود تشویش های من
رها میشوی از بیهوده روز و شب
نافرجام زیستنی بی سرانجام
. . . . . . . . . . . . . !!
نیما/پائیز ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 11:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
گفتم كه تمام ميشوم در اين سكوت.....
خش خش برك خزان
زوزه سرکش باد
ريزش نم نم باران
شاخه بی برگ درختان ....!
و خيابان خيس خاطره هاست
جاي پاي من و تو
مانده براه
در دل اين شب تار
ياد تو روشني دالان
تنگ و تاريك دلم.....!
من و تو هر دو بسوئي
رهسپاريم در اين وادي غم
من به تاريكي غم عادت دارم
من به تنهائي خود خو كردم
من در اين شبهاي پائيزي
و در اين پائيزي که :
بهاريست هميشه عاشق
با خيالي كه ترا خواب ببينم
مي نهم چشم بهم
تا كه شايد
بعد سالي و دياري
وصل ديداري و يادي....!!
نيما/پائيز۸۸
پ ن : سفرت خوش به دياري كه در آن دل تو خوش باشد و موفق برگردي .
نوشته شده توسط (نیماهومن) در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 7:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی
باز بوی پائیز و یاد یار مهربان
زنگ اول و داستان همیشگی
بچه ها خوش آمدید...!
حیاط مدرسه صدای تو را شنید
فراش مدرسه نگران دویدن تو بود
پشت نیمکت نشسته ائی
کتاب را باز میکنی
صفحه اول خط اول
صدای معلم پای تخته سیاه :
بچه ها با هم بخوانید :
" آ " با کلاه " ا " بی کلاه
هنوز مانده است تا به سارا برسیم
به دارا هم خواهیم رسید
به دارا که انار دارد
اناری با دانه های قرمز
و به مردی که با اسب
در باران آمد
هنوز هم در دلم
نگران خیس شدن آن مرد در بارانم
و اسبی که خیس باران است
هنوز مانده ام که چرا... ؟
آن مرد همیشه در باران میامد
شاید چون آمدنش در پائیز بارانی بود !
چرا هیچوقت ننوشتند که
همیشه سارا نگران نیامدن داراست ؟
دارا هم هنوز چشم به انتظار آمدن سارا ست
هیچ خبر از چوپان دروغگو داری
با گله اش چه می کند؟
هنوز آب در شیر قاطی میکند
و بخورد مردم میدهد ؟
از آسیابان پیر ده چه خبر ؟
هنور آیا گندم ها را آرد می کند ؟
آیا مردمان ساده و خوب ده هنوز
همانگونه ساده و خوب مانده اند
و عشق هایشان همانگونه
ساده و صادقانه و بی ریاست
یا روزگار و این قرن وارونه
آنها را هم وارونه کرده است
از خودم می پرسم :
آیا هنوز این آرزوی محال
در قلب من و تو باقی مانده است:
کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم ...!
نیما/پائیز۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 0:46 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
![]()
یک جرعه خیال ....!
در تنگنای یک غروب
در خم کوچه خیال
در آخرین دم های تابستان
در زیر ریز باران آغاز پائیزی
یاد تو و سیاه مشق های من
تنها قدم زدنهای سر به هوا
پیاده روهای بی انتها
ذهن های مغشوش
فکرهای بیهوده .......!!!
روزهائی که شب می شوند
شب هائی که روز می شوند
شب ها و روزها که از پی هم
میشوند تهی از ناباورانه ها
در وارونگی این روزمره گی ها
و من که هیچگاه نمیرسم به " من"
در آئینه هم نگاه "من" غریبه با من است
میبینی............؟؟؟
دست های من هم غریبه با هم اند
اگر چه هر روز با هم اند
میدانی .......!
روزی خواهم سپرد
همه این هذیان نوشته ها را
بدست باد سرنوشت
روزی که باران و باد
سنگ نبشه ام را
بشویند و من
گمنام بمانم در این سکوت.....!!!
نیما/ تابستان ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 11:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تو میروی و من در حسرت نگاه تو ام هنوز ...
با گام های خسته ام
میروم در امتداد نگاه تو
تا انتهای آن افق گمشده
تا ابتدای تداوم من و تو
در تکرار روزمره گی های مکرر
این روزهای انتظار و اشتیاق
اشتیاقی به بلندای انتظار
انتظاری به شیرینی اشتیاق
. . . . . . . . . . . .
تو در اینجا
مرا به نگاهی یافتی
من در آنجا
تو را به لبخندی باختتم
اول نگاه از تو بود و ....
لبخند از من
آخر لبخند از تو بود و....
نگاه از من !!
نیما/تابستان ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 11:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هروقت که دلم میگیرد، میخواهم شعری برایت بسرایم ، در صندوقچه دل بکاوم و از یادبود ها و یادگارهای تو برایت بگویم. بگذار آوازی باشم در یادمان های نگاه تو در سال های این عمر بگذشته که نقش خیال تو هنوز بر لوح دل مانده است به یادگار
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
-
نوای دل
+
--
-
** استفاده از مطالب وبلاك با ذكر ماخذ بلامانع است لطفا رعايت فرمائيد**