در من هیچ دانه ائی سبز نمیشود به شوق یک نگاه....!
گاه که بهم میرسیم
سر به زیر ٬ آرام ٬ بیصدا
نگاهمان گره در گره
لب هایمان قفل سکوت
قفل هست اما....
کلید پیش من و تو نیست
کلید این قفل
تنها کلامی
و سه حرفی که در سینه تو نهفته است
اینها که باشد
باز میشود این قفل سکوت
که سالهاست برقلب من و لب تو
نقش بسته است به سنگینی نگاه
قفل که باز شود
من تمام میشوم
تو رها میشوی
تمام میشود تشویش های من
رها میشوی از بیهوده روز و شب
نافرجام زیستنی بی سرانجام
. . . . . . . . . . . . . !!
نیما/پائیز ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 11:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
گفتم كه تمام ميشوم در اين سكوت.....

خش خش برك خزان
زوزه سرکش باد
ريزش نم نم باران
شاخه بی برگ درختان ....!
و خيابان خيس خاطره هاست
جاي پاي من و تو
مانده براه
در دل اين شب تار
ياد تو روشني دالان
تنگ و تاريك دلم.....!
من و تو هر دو بسوئي
رهسپاريم در اين وادي غم
من به تاريكي غم عادت دارم
من به تنهائي خود خو كردم
من در اين شبهاي پائيزي
و در اين پائيزي که :
بهاريست هميشه عاشق
با خيالي كه ترا خواب ببينم
مي نهم چشم بهم
تا كه شايد
بعد سالي و دياري
وصل ديداري و يادي....!!
نيما/پائيز۸۸
پ ن : سفرت خوش به دياري كه در آن دل تو خوش باشد و موفق برگردي .
نوشته شده توسط (نیماهومن) در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 7:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی

باز بوی پائیز و یاد یار مهربان
زنگ اول و داستان همیشگی
بچه ها خوش آمدید...!
حیاط مدرسه صدای تو را شنید
فراش مدرسه نگران دویدن تو بود
پشت نیمکت نشسته ائی
کتاب را باز میکنی
صفحه اول خط اول
صدای معلم پای تخته سیاه :
بچه ها با هم بخوانید :
" آ " با کلاه " ا " بی کلاه
هنوز مانده است تا به سارا برسیم
به دارا هم خواهیم رسید
به دارا که انار دارد
اناری با دانه های قرمز
و به مردی که با اسب
در باران آمد
هنوز هم در دلم
نگران خیس شدن آن مرد در بارانم
و اسبی که خیس باران است
هنوز مانده ام که چرا... ؟
آن مرد همیشه در باران میامد
شاید چون آمدنش در پائیز بارانی بود !
چرا هیچوقت ننوشتند که
همیشه سارا نگران نیامدن داراست ؟
دارا هم هنوز چشم به انتظار آمدن سارا ست
هیچ خبر از چوپان دروغگو داری
با گله اش چه می کند؟
هنوز آب در شیر قاطی میکند
و بخورد مردم میدهد ؟
از آسیابان پیر ده چه خبر ؟
هنور آیا گندم ها را آرد می کند ؟
آیا مردمان ساده و خوب ده هنوز
همانگونه ساده و خوب مانده اند
و عشق هایشان همانگونه
ساده و صادقانه و بی ریاست
یا روزگار و این قرن وارونه
آنها را هم وارونه کرده است
از خودم می پرسم :
آیا هنوز این آرزوی محال
در قلب من و تو باقی مانده است:
کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم ...!
نیما/پائیز۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 0:46 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
یک جرعه خیال ....!
در تنگنای یک غروب
در خم کوچه خیال
در آخرین دم های تابستان
در زیر ریز باران آغاز پائیزی
یاد تو و سیاه مشق های من
تنها قدم زدنهای سر به هوا
پیاده روهای بی انتها
ذهن های مغشوش
فکرهای بیهوده .......!!!
روزهائی که شب می شوند
شب هائی که روز می شوند
شب ها و روزها که از پی هم
میشوند تهی از ناباورانه ها
در وارونگی این روزمره گی ها
و من که هیچگاه نمیرسم به " من"
در آئینه هم نگاه "من" غریبه با من است
میبینی............؟؟؟
دست های من هم غریبه با هم اند
اگر چه هر روز با هم اند
میدانی .......!
روزی خواهم سپرد
همه این هذیان نوشته ها را
بدست باد سرنوشت
روزی که باران و باد
سنگ نبشه ام را
بشویند و من
گمنام بمانم در این سکوت.....!!!
نیما/ تابستان ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 11:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تو میروی و من در حسرت نگاه تو ام هنوز ...

با گام های خسته ام
میروم در امتداد نگاه تو
تا انتهای آن افق گمشده
تا ابتدای تداوم من و تو
در تکرار روزمره گی های مکرر
این روزهای انتظار و اشتیاق
اشتیاقی به بلندای انتظار
انتظاری به شیرینی اشتیاق
. . . . . . . . . . . .
تو در اینجا
مرا به نگاهی یافتی
من در آنجا
تو را به لبخندی باختتم
اول نگاه از تو بود و ....
لبخند از من
آخر لبخند از تو بود و....
نگاه از من

نیما/تابستان ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 11:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
و من میهمان خیال توام هنوز....!

رنگین کمانی
به هفت رنگ
به نشان هفت شهر عشق
در افق نگاه تو
در آسمان چشمان تو
بعد بارش بارانی
از ابری سپید
که برتو سایه افکنده بود
و از چشمان تو می بارید
بدرقه خمیده قامت من بود
که از خیال تو دور می شد
نیما/تابستان ۸۸
زیرنویس- برای عزیزانی که میپرسند: این دستنوشته ها از کی هست؟وچرا اسم نویسنده اش را نمی نویسم !باید بگم این دستنوشته ها سیاه مشق هائیست که در اوقات دلتنگی به سراغم میاد و بر این دفتر خط خطی میشه - اگر هیچ شباهتی به شعر و یا نثر نداره ازتون پوزش میخواهم چون که من نه شاعرم و نه نویسنده - پشت نیمکت نشینی تازه کارم در مکتب عشق - این حقیررا ببخشید اگر در جواز بزرگانی چون شما نشسته ام - همیشه با میلی وافر پذیرای انتقادات و نقد های شما هستم اگر قابل بدانید و دستنوشته هایم را بخوانید - جسارتا زیر سیاه مشق هایم نام خود و تاریخ نگارش را نوشته ام و آثار دیگر ادیبان را هم با نام خودشان در زیر نوشته ها مینویسم ٬خدمت دوستانی هم که معنی آدرس وب را میپرسند عرض میکنم که اصطلاح انگلیسی lost horizon به معنی ( افق گمشده ) است . شعرگونه متحرکی را هم که بالای وبلاگ مشاهده می کنید ٬ دستنوشته این حقیر است .یاحق
نوشته شده توسط (نیماهومن) در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 11:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
حلول ماه مبارک رمضان بر شما مبارک باد
امیرالمومنین علی (ع) میفرماید:
"صیام القلب عن الفکر فی الآثام افضل من صیام البطن عن الطعام"
روزه قلب از فکر در گناهان برتراز روزه شکم ازطعام است.

در بی حوصلگی هایم
تنها تو را حوصله میکنم
در دلتنگی هایم
تنها تو را میخوانم
در دور ترین افق دیدگانم
تنها ترا می جویم
تو را به مردمانت نشناختم
تو را به عقل شناختم و عشق
تو را به سوز دل شناختم در نجواهای شبانه ام
تو را می پرستم ای معبود من
نه از ترس آتش جهنمی که وعده دادی
بلکه :
از آتش عشقی که از تو بر دلم افتاده است
که تو مرا عاشقانه آفریدی
مرا عاشقانه آفریدی تا مونس تو باشم و
همیشه نام مبارک تو ورد زبانم باشد
در پرستش تو جای هیچ بهانه نیست
نیما/تابستان ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 10:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
يك لحظه با خيال تو بودن عالمي ست ...

در دلنشینی یک دیدار
فاصله ها فرو میریزند
تپش قلب ها
فریاد سکوت میشوند
و دستها
پلی برای روایت دو احساس
و چشم ها
روشنی فرداهای مجهول
دستان من و تو دور از هم و باهم
خواهند نوشت
در این لحظه های دیر پا
قصه شب ها و تنهائی دل ها را
قصه چشم ها و نگاه های انتظار را
قصه غم ها و اشک های سوزان را
قصه راز ها و نیاز های بی پایان را.....
من و تو دور نبودیم چنین
من و تو هر دو ز یک طایفه ایم
من و تو هر دو ز یک قافله ایم
با من احساس غریبی مکن امروز
من و تو زاده ز یک احساسیم ...!!
نيما/تابستان ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 11:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
... و من سراغ تو را از پروانه ها میگیرم!

من دلم میخواهد
کلبه ائی داشته باشم لب رود
زیر این کوه بلند
در کنار جنگل
و به قلاب نگاهی
ماهی بختم را
از دل رود بلند و آرام
من بگیرم به خیال
و بیاندازم در تنگ پر از آب دلم
نیما / تابستان ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 11:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عطش یک نگاه در چشمان ترم مانده است به یادگار....!

سراغ مرا
از غریبه ها میگیری
شاید که نشانه ائی
شاید که احساس گنگی
شاید که گرمای حضوری ...!
. . . . . . . . .
ناباورانه نگاهم میکنی
از پس پرده اشک
در دوردستی بدین نزدیکی
فاصله دست ها
فاصله نگاه ها
فاصله تبسم ها
نزدیکترین احساس بودن ها...!
من در این فاصله ها
به سوز نگاه تو
قطره قطره ذوب میشوم
قطره قطره آب میشوم
آفتاب میشوم ...!
نیما/تابستان ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 11:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زمانی تو را داشته ام در کنار خویش...!

هوا که ابری می شود
صدای تو می پیچد
در آسمان گرفته دلم
و نگاه خسته مهربان تو....!
خسته از روزمره گی ها
و تکرار تصویر ها و تصور ها
و صورتک های مسخ شده
می ماسد در پشت پلک های بسته ام
. . . . . . . . . . .
هوا که سربی می شود
سلول های خاکستری مغزم
از تفکر بیهوده میایستند....!
میایستند و میرسند
به آرامشی در انجماد و سکوت ...!
به جائی که تو را
در سیاهچاله افکارم گم کرده ام
به گردبادی که مدام
می پیچد من و تو را بدور خویش
و میبرد به سرزمین ابرها
میبرد به بینهایتی غریب.....!!
نیما / تابستان ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 11:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آهی می کشم من از سر نیاز.... !!!

میان پنجره و باد و آدمی
رازیست نهفته و بی نشان...!
پنجره ائی که مدام باز و بسته می شود
بدست باد....!
بادی که زوزه می کشد از پشت پنجره
آدمی که اسیر در چارچوب قابی است
قابی کهنه و بی رنگ و رو
آویخته بر دیوار....!
دیوار و قاب کهنه و پنجره بسته و این زوزه باد
یاد تو و صدای مانده از قدم های خسته ات
سنگفرش این کوچه چه بیتاب پای توست
در زوزه باد مدام نهفته صدای توست
بر لب پنجره مانده بجای یاد دستهای توست
نگاه تو از پشت قاب کهنه
نگاه منتظریست مانده براه .....!
گوئی کسی را به انتظار نشسته است
کسی که مدام سایه وار
می آید و میرود
از در که نه.........!
عبور می کند از بسته پنجره خسته
و پنجره گشوده می شود ...
درون اتاق
پچ پچ نجوائی میرسد بگوش
نجوای توست با سایه ات انگار
آری ....!
آری میان زوزه باد و پنجره و آدمی
سایه ائی است پر رمز و راز
سایه رهگذری که هر زمان
می گذرد از کنار تو و دم نمی زند
شاید سوزی کهنه با خود دارد
شاید وین کهنه سوز ....
سوز آهی است از سر نیاز ....!
نیما / تایستان ۸۸
نوشته شده توسط (نیماهومن) در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 6:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هروقت که دلم میگیرد، میخواهم شعری برایت بسرایم ، در صندوقچه دل بکاوم و از یادبود ها و یادگارهای تو برایت بگویم. بگذار آوازی باشم در یادمان های نگاه تو در سال های این عمر بگذشته که نقش خیال تو هنوز بر لوح دل مانده است به یادگار
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
-
نوای دل
+
** استفاده از مطالب وبلاك با ذكر ماخذ بلامانع است لطفا رعايت فرمائيد**