خاطرت از خاطرم نمیرود ٬ گر خاطره ها خاکسترم کند!

 

در پشت پلک من

انگار سایه ایست آشنا

هر دم که باز میکنم پلک خسته را

این سایه آشنا

بر دریای سیه فام چشم من

چون غریقی

فرو میرود و مدام

صدا میزند مرا !!

این صدای آشنا

از درون چشم من

میکاود و رها نمی کند مرا

کاش دستان خسته خیال من

می توانست  او را

از میان امواج

پر تلاطم چشمان من

برکشاند

به ساحل مژگان تیره ام

آه ناجی ....

ناجی خود غریقی خسته است

ناجی با سایه تو

در این دریای سیه فام ...

عاشقانه غرق میشود و پلک من

چون آسمان  بی ستاره ائی

فرو می افتد و شب میشود

دیگر صبح کاذبی

نمی دمد ... !!

 

نیما/ زمستان ۸۶


 

نوشته شده توسط 1- (نیماهومن) در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 9:36 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت